مهنّا ساداتمهنّا سادات، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

ღ♥ღ مهنّا ، دخمل بهاري مامان و بابا ღ♥ღ

سلام به دختر 2 ماهه مامان

سلام عشق قشنگ مامان الهی من فدای تو بشم که با اومدنت زندگیمونو پر از لحظه های شاد و به یاد موندنی کردی مهنا جونی مامان شما ٦ روزه ٢ ماهت تموم شد!!!!!!!! بله شرمنده مامان جون که بعد از ٢ ماه برای آپ کردن وبلاگت اقدام کردم آخه شما حسابی منو مشغول کردی و من نتونستم زودتر بیام حالا هم دست بابا جونیت درد نکنه که اینترنت پر سرعت واسمون گرفته تا مامان بتونه راحتتر واسه دخملش بنویسه ولی غصه نخور...واست از همه این دو ماه که چیا گذشته مینویسم از الان بگم اول که تو داری توی پارکت بازی میکنی و مامان از فرصت استفاده کرده تا واسه گل نازش بنویسه خب شروع میکنیم تا هر وقت آروم بودی واست مینویسم و بقیه اش رو میذارم و...
26 تير 1391

13 ـ هفته 34

سلام گل سنبل ماماني امروز وارد هفته 34 بارداري شديم من و شما  شيطنتهات خيلي زياد شده و اين نشون ميده كه جات خيلي خيلي كوچولو شده و ديگه داري اعتراض ميكني و ميخواي زودتر بياي پيشم منم خيلي دوس دارم دخمل نازم رو ببينم...دلم براي ديدنت و داشتنت داره پرپر ميزنه نازگلكم اميدوارم سال 91 براي من و تو و بابايي سال خيلي خوبي باشه عزيزدلم اميدوارم صحيح و سالم بياي پيشم...يه دختر ناز قشنگ و سالم و خوش اخلاق ديگه از هفته ديگه اداره نميام و ميشينم خونه استراحت ميكنم تا فرشته كوچولوم بياد پيشم خيلي استرس دارم...نميدونم كي ميخواي بياي...نميدونم چيا ميخواد پيش بياد...تو به ماماني آرامش بده نازنينم چهارشنبه نوبت چك آپ ما...
7 فروردين 1391

12 ـ آوردن سيسموني دخملي به خونمون

سلام ناز بانوي مامان الهي من قربون خودت و همه وسايلايي كه ميخواي ازشون استفاده كني بشم خاله نجمه جوني چهارشنبه از بندر اومد و بقيه وسايلاتم با خودش آورد پنجشنبه و جمعه هم خونه مامان عزيز وسايلاتو دسته بندي كرديم و مرتب كرديم بالاخره هم ديشب بقول مامان عزيز جهيزيه‌هات رو بار ماشين خودمون ، دايي مجيد و بابا جوني كرديم و انتقالش داديم به خونه خودمون و به اتاق شما دخمل نازنازيم همه چيزات با هم كاملا جور شده و همه‌اشون نارنجي ديگه ديشب تا آخراي شب با زندايي مريم و خاله نجمه و عزيز و بابايي و دايي مجيد وسايلات رو درست ميكرديم و ميچيديم البته هنوز چند تا از عروسكات رو نچيديم و همينطور تزئين اتاقت هم مونده كه ا...
27 اسفند 1390

11 ـ هفته 31 و حرف با دخملي

سلام ناز بانوي مامان چطوري فدات شم؟ راستشو بخواي از ديشب كه توي پاتختي پسرعمه بابايي صداي آهنگ درست پشت سر من و شما بود به وجد اومدي و حسابي تكون تكوناي محكم ميخوري...سر مست شدي از صداي آهنگ دخملي مامان؟ از سيسمونيات خوشت اومد؟...همونايي كه عكسشو گذاشتم واست؟ هنوز بقيه‌اش رو نديدي... واي كه وقتي مامان عزيز از بندر اومدن و اون چيزايي كه خريده بودن رو نشونم دادن از خوشحالي و لذت فرياد ميزدم و همه لباسا و كفشاتو بغل ميگرفتم و ميگفتم كي بشه دخمليم دنيا بياد و اينا رو بپوشه همه چيزات خيلي قشنگن تازه يه خورده ديگه‌اش هم مونده كه خاله نجمه جوني كه تا 4-5 روز ديگه مياد مياره واست ايشالا ميخوايم به زود...
18 اسفند 1390

8 ـ هفته 27

سلام دخمل طلای مامانی الهی من قربون شیطنتات بشم که انقد بلایی عزیز دل مامانی و بابایی روز به روز داری بیشتر دلمو آب میکنی و من عاشقتر از قبل که تو رو هرچه زودتر بگیرم بغلم گاهی حتی پیش خودم میگم اگه کامل رشد کرده بودی و اذیت نمیشدی خوب بود 7 ماهه به دنیا میومدی و من میتونستم زودتر ببینمت اما این میشه دوستی خاله خرسه مامانی به دخملش واسه همین بازم صبر میکنم تا وقت خودش بیای پیشم دردت به جونم چقد دلم لحظه لحظه برات پر میکشه و دلم میخواد همش تکون بخوری واسم و من عشق کنم از تکونات وقتی اینجا هفته به هفته برات مینویسم از این خوشحالتر میشم که یه هفته به اومدنت نزدیکتر میشم مامانی چند روزه دارم تو خونه استراحت میکنم و خدا رو شکر خیلی بهترم ...
17 بهمن 1390

7 ـ هفته 26

سلام ني‌ني شيطون مامان ديروز ديدمت و ميدونم كه خوب و سرحالي خانمي فقط ماماني يه كم ناخوشه گلم درداي شكمي همچنان باقيست و كمردرد شديد هم اضافه شده بهش عزيز دلم ولي بخاطر شما مامان همه چيزو تحمل ميكنه ولي خدايي اين دردا خيلي كلافه‌ام كرده روزشماري ميكنم اين ماههاي آخر تموم بشه و تو بياي تو بغل ماماني قندعسلم ديروز رفتم دكتر...ديدمت...سرت...قلب كوچولوت...بازوهات...ستون فقراتت...دستات و پاهات كه البته يه چيزي خيلي جالب بود جالبيش هم اين بود كه يه پاتو توي شكمت جمع كرده بودي و پاي ديگه‌ات كنار سرت بود شيطون بلاي مامان واسه خانم دكتر هم جالب بود اين كارت فك كنم دخمل شيطوني باشي نفس مام...
11 بهمن 1390

6 ـ هفته 25 ، شروع ماه 7 بارداري و نبود بابايي

سلام عزيز دلم...خوبي ماماني؟ الان داري تو دل مامان دست و پا ميزني...اين يعني دخمل شيطون من خوبه ايشالا امروز وارد اولين روز ماه هفتم بارداري شديم...يعني هفته 25 بابايي ديروز رفته مسافرت و تا يك هفته نيست و اين يعني آخر دلتنگي عزيزك مامان دلم براش خيلي تنگ شده و بيشتر هم ميشه ميدونم دخمل مامان هم دلش واسه بابا جونيش تنگ ميشه...آخه دخترا كه خيلي بابايي هستن خدا كنه اين يه هفته زود بگذره و بابايي زود برگرده پيش دخمل قشنگش و خانوميش راسي هفته پيش عمه ندا جونت بالاخره طلسمو شكست و از بندر اومد پيشمون بعد از عروسي ما اولين بار بود كه اومد با ني‌ني قشنگش اومد...آقا نيماي شيطون كه از دستش همه وساي...
3 بهمن 1390