3 ـ يه سونوگرافي يهويي
سلام عشق قشنگ مامان
الهي كه من فداي اون دست و پاهاي كوچولوت بشم
من يه ساعت پيش ديدمت و الان خيلي بي تابم واست بنويسم :
قضيه از اين قراره كه جايي كه ماماني كار ميكنه يه مركز سه طبقهاس كه طبقه همكفش درمانگاهه و طبقه سوم يه ساختمون اداريه كه مامان تو دبيرخونهاش كار ميكنه
اينجا يكي ديگه از همكارام هم همراه با من بارداره و يكي دو هفته از من عقبتره
امروز اون اومد گفت كه توي درمونگاه يه پزشك راديولوژي اومده كه چون تازه اومده خيلي دقيق نيگا ميكنه و كارش دقيقه...اون رفته بود و منم وسوسه شدم برم و بگم بيشتر بخاطر تاريخ زايمانم بود چون دلم ميخواد تو خيلي زود بياي پيشم و ببينمت البته نه كه زودتر از موعدش ها...منظورم يكي دو هفته زودتره![]()
خلاصه منم رفتم
واي الهي من قربونت بشم كه همه اعضاي بدنت رو دكتر كه خيلي دقيق بود بهم نشون داد![]()
دستاي كوچولوت...پاهات...كمرت...حتي باسنت![]()
آخ الهي مامان فدات بشه كه داشتي دستاي كوچول موچولوتو تكون ميدادي![]()
تازه...بذار بگم كه نشونم داد كه داشتي لباي مثل ماهيتو تكون تكون ميدادي دردت به جون مامان كه ماماني ديگه اينو كه ديد ذوق مرگ شد![]()
بعدم گف بذار يه كم گيلي ويليش كنم بيشتر تكون بخوره قشنگتر ببيني حركاتشو![]()
بعد دستگاهشو رو دلم يه كم فشار داد و جابجا كرد و تو دستاي قشنگتو دوباره تكون تكون دادي شيرين عسل مامان![]()
بعدم گفت كه شما الان 23 هفتهاس تو دل ماماني جا خوش كردي و ورنت هم گفت كه 500 گرم..يعني الان يه دخمل نيم كيلويي هستي گل خوشچل موشچل ماماني![]()
![]()
تاريخ زايمان هم گفت واسه 27 آوريل 2012 كه به تاريخ شمسي خودمون ميشه 8 ارديبهشت يعني دو هفته زودتر از تاريخي كه خانوم دكتر قبلاً بهم گفته بود...هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
الانم انقد داري تو دل ماماني وول وول ميخوري كه ديگه داري حواس ماماني رو پرت ميكني چون تكونات خيلي محكمه و دل ماماني يهو ميره خوشكلكم
پس ديگه ميبوسمت تا دوباره بيام واست اينجا از خودت و دنياي اطرافت بنويسم![]()


3 ـ يه سونوگرافي يهويي
