8 ـ هفته 27
سلام دخمل طلای مامانی
الهی من قربون شیطنتات بشم که انقد بلایی عزیز دل مامانی و بابایی
روز به روز داری بیشتر دلمو آب میکنی و من عاشقتر از قبل که تو رو هرچه زودتر بگیرم بغلم
گاهی حتی پیش خودم میگم اگه کامل رشد کرده بودی و اذیت نمیشدی خوب بود 7 ماهه به دنیا میومدی و من میتونستم زودتر ببینمت
اما این میشه دوستی خاله خرسه مامانی به دخملش![]()
واسه همین بازم صبر میکنم تا وقت خودش بیای پیشم دردت به جونم
چقد دلم لحظه لحظه برات پر میکشه و دلم میخواد همش تکون بخوری واسم و من عشق کنم از تکونات
وقتی اینجا هفته به هفته برات مینویسم از این خوشحالتر میشم که یه هفته به اومدنت نزدیکتر میشم مامانی
چند روزه دارم تو خونه استراحت میکنم و خدا رو شکر خیلی بهترم عزیزدلم
دل دردا و کمردردام یک صدم قبل شده که میرفتم سر کار
میفهمم که بخاطر خستگی و نشستن زیاد روی صندلی بوده دردام
کاشکی میشد دکتر بهم تا آخر بارداری استعلاجی بده و شعبه تایید کنن...اما حیف که نمیشه گل خوشکلم![]()
راستی پریروز یه کم تو خونه کار کرده بودم و شما رو خسته کرده بودم و تو هم زیاد واسم تکون نخورردی
شب زودتر از بابایی رفتم به پهلو دراز کشیدم و شروع کردم باهات صحبت کردن و ازت عذرخواهی کردم و قول دادم دیگه خسته ات نکنم و تو هم واسم کلی خودتو لوس کردی و حسابی تکون خوردی و منم ذوق کردم
وقتی خوابیدیم نصفه شب از تکونای شما دخملی شیطون بیدار شدم و بجای اینکه ناراحت بشم که از خواب ناز بیدارم کردی لبخند نشست رو لبام و حسابی ذوق کردم که دخملی شیطونم انقد وقت شناسه!!!!!!!!!...مامانی فدای شیطونیات عزیزدلم
میخوام بدونی مامانی خیلی خیلی دوستت داره و بیقرار اومدنته عشق زندگی من و بابا
داره بوی غذام میاد...نزدیکه دیگه بابایی بیاد...برم تا نسوزوندمش
بازم میام پیشت شیطون بلا طلای مامانی
مواظب خودت باشیا دختر گل خوشکلم


8 ـ هفته 27
