اولين پست - 1
سلام گل مامان...سلام عشق مامان
امروز پنجشنبه 8 ام دي هست و من از دوشنبه 5 ام پا به ماه ششم بارداريم گذاشتم و اين اولين پستيه كه توي وبلاگت واست مينويسم نفس ماماني.gif)
امروز ماماني صداش خروسي شده
چون ديشب واسه بابايي كوكو سيب زميني سرخ كردم و بعدم خودم همراهيش كردم و خوردم چون علائم سرماخوردگي نداشتم فك نميكردم طوريم بشه و شما خيلي گرسنهات بود و دل من رو به ضعف انداخته بودي و منم حسابي شام خوردم به بهونه دخمليم
ديشب هم آخر شب كه من حالم خوب نبود عشق ماماني رفته بودي يه جا خودتو جمع كرده بودي و به دل مامان فشار ميدادي كه البته هر كاري كه تو ميكني حتي اگه حالم هم بد باشه واسم شيرينه دلبر مامان.gif)
از وقتي رفتم تو ماه شش بارداري حركتاتو بيشتر احساس ميكنم و خيلي تو دل ماماني وول وول ميخوري عسلم...اما بابايي زياد حس نميكنه هنوز حركتاتو واسه همين ديشب كه بهش گفتم دستتو بذار رو شيكمم گفت نميخوام اين بچه منو ضايع ميكنه و هي من دس ميذارم و هيچي نميفهمم...گفتم آها پس حسوديت ميشه كه مهنا جوني سر كارت ميذاره...ها؟.gif)
شبا خوابيدن براي ماماني سخت شده دخمل گلم آخه بايد يا به دنده راست بخوابم يا چپ كه خطري واسه مهنا جونيم پيش نياد واسه همين خيلي اذيت ميشم كه البته همه اين سختيا رو به جون ميخرم تا تو صحيح و سالم بياي كنار ماماني و بابايي و زندگيمونو شيرينتر از قبل بكني دردت به جونم
شنبه هم وقت دكتر دارم...خانم دكتر كرباسي كه از دكتراي بنام شهرمون هست و خيلي معطلي داره ولي فقط بخاطر عشقم به تو دختر قشنگم همه اينا واسم شيرينه
راستي مامان عزيز و بابا جوني سه روز رفته بودن مشهد و حالا كه برگشتن واسه مهنا خانوم ما كلي لباس بافت خوشكل و ملوس آوردن كه من لحظهشماري ميكنم كه دنيا بياي و بتونم زودي همه رو تنت كنم و لذت ببرم جون و عمر مامان

خيلي دوست دارم همه زندگي ماماني و منتظرم شنبه بشه بيام خبر سلامتيت رو از دكتر بشنوم و شايد خودت رو هم ببينم.gif)


اولين پست - 1
